1396/08/28 | عضویت | ورود | ارتباط با ما | در باره ما | بازار تئاتر      
 
   
 
 
  چاپ     پسندیده شده:(0 )   تعداد بازدید :(63 )
کشف و شهود یک جادو


مجید گیاه‌چی

 

تماشای نمایش "این یک پیپ نیست" به‌کارگردانی سیدمحمد مساوات در تئاتر مستقل تهران، فرصتی مغتنم بود که توانست هم در طول اجرا با ایجاد موقعیت‌هایی عجیب و هیجان‌انگیز، موجب رضایت مخاطب شود و هم چون هر اثر هنری قابل‌توجه‌ای، پس از آن هم تا مدت‌ها ذهن و فکر تماشاگر را با پرسش‌هایی درگیر کند، پرسش‌هایی که آبستن پرسش‌هایی تازه بود و انتهایش ناپیدا و نامتعین.

یک تعریف من برای تشخیص یک اثر هنری از میان انبوهی از دیگر تولیدات، آن است که مخاطب پس از مواجهه با اثر بتواند تغییر و تحولی را در خود کشف کند، یعنی تفاوتی در خود نسبت با هنگامی‌که با اثر روبرو نشده بود، بیابد.

هر چند الزاماً عدم‌وجود چنین احساسی بیان‌گر غیرهنری بودن یک اثر نیست، چرا که گاهی برای دریافت یک اثر، مخاطب محتاج طی طریق و کسب آمادگی‌ها و مهارت‌هایی است، اما اگر چنین کیفیتی دست دهد تقریباً می‌توان به هنری بودن اثر مطمئن بود.

مواجهه با نمایش "این یک پیپ نیست" قطعاً ما را در موقعیتی متفاوت در نسبتِ پیش از مواجهه با آن قرار می‌دهد، پس می‌توان با قدرت و اطمینان بیش‌تری به این‌که با یک اثر هنری مواجه بوده‌ایم، امیدوار بوده، باور داشته باشیم.

"این یک پیپ نیست" نمایشی در باره‌ی جدی‌ترین پرسش‌ها و دغدغه‌های انسان معاصر است، درباره‌ی عدم قطعیت، معناباختگی، اصل و جعل، حقیقت و واقعیت، قدرت خیال و رویا، باورهای ذهنی و به‌طور کلی موقعیت جدید و معاصر انسان و جهان و تفکر.

این‌که آن‌چه از نمایش دریافت می‌شود تا چه اندازه با آگاهی و انتخاب هنرمند همراه بوده، خود از پرسش‌هایی است که تلاش خواهم کرد به آن بپردازم.

اصولاً رابطه‌ی میان هنرمند و اثر هنری، رابطه‌ای پیچیده و چندوجهی است. ابزار کار هنرمند به‌ویژه در ارتباط با دیگران و هر چند با اندکی تفاوت در مواجهه، هم‌چون ذهن، کلمه و زبان، صدا و تصویر و ... (و انتقال احساس و انرژی) است. اما هنرمند سازنده‌ و ابداع‌کننده این نشانه‌های ارتباطی نیست بلکه تلفیق‌ و هماهنگ‌کننده و سازمان‌دهنده‌ی آن‌هاست.

به‌عبارت دیگر این نشانه‌ها پیش از خلق اثر هنری هم وجود داشته‌‌اند و پس از آن هم وجود خواهند داشت و برای هر نشانه در نسبت با تجربه‌ی فردیِ یکایک مخاطبان معاصر و آتی اثر، و به‌تعداد آن‌ها تعبیر و دریافت متفاوت و گاه متناقض و متضاد وجود دارد، دریافت‌هایی که به اثر هنری امکان می‌دهند تعابیری گاه بسیار متفاوت از قصد و نیت هنرمند خالق آن، ایجاد نماید.

به‌نظر می‌رسد برخی مفاهیم و احساسات مشترک در انسان‌ها وجود دارد، در حالی‌که صرفاً تفاهمی درباره‌ی کلیت هر مفهوم وجود دارد، به‌خصوص تجارب فردی افراد در ترکیب با هر مفهوم و از سویی دیگر مجموعه‌ی مفاهیم، به‌صورت تصاعدی متغیر و نامتعین است.

مثلاً مفاهیم و احساسات قابل‌دریافت از کلمه‌ یا مفهومی چون ترس، مرگ یا حتی ساده‌تر از آن آفتاب، باران و ... به تعداد مخاطبان و مواجه‌شوندگان با آن می‌تواند متفاوت و ویژه باشد.

دریافت ما از ترس یا مرگ مستقیماً به تجارب شخصی ما مرتبط است، برای ترس و مرگ شعاعی وسیع و بی‌پایان از دریافت‌ها وجود دارد و برای هر مخاطب متناسب با تجربه‌ی زیستی‌اش این دریافت می‌تواند بسیار متفاوت باشد، مسلماً تجربه‌ی یک مخاطب از ترس و مرگ (به‌عنوان تنها یک مثال از هزاران مثال ممکن)، در موقعیت زندگی در جامعه‌ای امن و به‌دور از خطر، با زندگی در موقعیت جنگ و خطرات و ترس و مرگ بسیار قریب‌‌الوقوع و نزدیک، متفاوت است، هم‌چنان‌که دریافت ما از آفتاب یا باران در نسبت با آن‌که مثلاً در شمال ایران زندگی کرده باشیم یا در مناطق گرمسیر و کویری، متفاوت خواهد بود و حتی در نسبت با نخستین تجارب‌ تاثیرگذار بر ما از موضوع.

یعنی مثلاً تجربه‌ی باران با عشق، نفرت، خشم، سرما، خستگی، ناامیدی، گرسنگی و ... ، تاثیری متفاوت بر ما می‌گذارد و همان‌گونه که اشاره کردم ترکیب دو یا چند نشانه (مثلاً مرگ در باران یا ...) به‌شکل تصاعدی این دریافت‌ها را متفاوت و ویژه می‌سازد.

هنرمند در خلق اثر هنری با انتخاب صحیح و گاه شهودگونه‌اش کیفیتی پدیدار می‌آورد که معنا نه تنگ و محدود که تکثر و سیلان پیدا می‌کند. هر اثر هنری موفق، خالق و هنرمند و نیات و مقاصدش را پشت سر می‌گذارد و در جایگاهی به‌مراتب بالاتر از خالق اثر قرار می‌گیرد. این‌ است راز تمام آثار ماندگار هنری که به‌عنوان میراث بشر، زندگی و حیات جاودان یافته است.

شاهد مناسبی برای مثال، دیوان حافظ است، اثری چنان درخشان و منشوروار که امروزه به‌درست یا غلط به آن تفأل می‌زنند و نشانه‌ها چنان کارکردی یافته‌اند که در طول قرون و اعصار و در نسبت با مردمانی متفاوت، یا گاه ثابت در زمان‌هایی متفاوت، تعابیر گوناگونی تولید کرده و انتقال می‌دهند، تعابیری که بی‌شک شاعر، حتی امکانی برای تصور خیل عظیمی از آن‌ها نداشته، اما چون با شهودی جادویی خود را معبری برای خلق اثر قرار داده است هم‌چنان و قرن‌ها پس از مرگ و نیستی او، زنده است و کار می‌کند.

و اما در نمایش "این یک پیپ نیست" و در ابتدا با دکور و نورپردازی‌ای سینمایی و واقع‌گرا مواجهیم، در دکور تلاش شده با رعایت جزئیاتی که به‌طور متعارف در تئاتر نادیده گرفته می‌شود، برشی از یک ساختمان دوبلکس در فاصله‌ای نسبتاً دور از محل استقرار تماشاگران، نمایش داده شود. آشپزخانه، یک راهرو، اتاق پذیرایی در طبقه‌ی پایین و اتاق خواب، حال، سرویس بهداشتی در بالا، همه با رعایت تمام جزییات از کاشی‌کاری گرفته تا لوسترها و آباژورها و یخچال و مایکروفر و کاغذ دیواری و حتی کاسه‌ی دستشویی، با امکان باز کردن شیر آب آن و ...، دکوری که به دیدن آن بیش‌تر در سینما و تلویزیون عادت کرده‌ایم تا بر صحنه‌ی تئاتر. با منابع نور فراوان اما پنهان، به‌شکلی که تلاش شده منشا منابع نوری، لوسترها و آباژورها و چراغ‌های دیواری یا نور پنجره‌ها به‌نظر برسد و باز برخلاف روال موجود در تئاتر، پروژکتورها و منابع نوری متعارف تئاتر، پنهان شود.

اولین فاصله‌گذاری و معناباختگی در همین طراحی روی می‌دهد، طرحی که به‌شدت بر صحنه‌ی تئاتر غیرمتداول و غیرمرسوم است و تلاش شده تمام جزئیات در آن در نظر گرفته شود، با تاثیری معکوس به‌جای نمایش دکوری واقع‌گرایانه تبدیل به دکوری معناباخته، دروغین و به‌شدت بیش‌تری، حتی بیش از دکورهای تئاتری، ساختگی و جعلی می‌گردد و در خدمت مفهوم محوری عدم‌قطعیت و معناباختگی قرار گرفته ما را با نخستین پرسش که با پرسش‌های پیاپی بعدی همراه است روبه‌رو می‌سازد: "این یک دکور واقعی نیست".

در این‌جا فاصله‌ی دکور از تماشاگر که انتخابی نه آگاهانه که بر مبنای محدودیت‌های سالن اجرا (برای امکان استفاده‌ی همزمان از صحنه به‌منظور اجرای چند نمایش) بوده و حتی دیواره‌ی شیشه‌ای که مابین تماشاگران و صحنه قرار دارد و بازی‌ها پشت آن انجام می‌شود، همگی در خدمت موضوع قرار می‌گیرند.

دو بازیگر (دو برادر، جان و جیم) بر صحنه ظاهر می‌شوند، آن‌ها با زبان گروملو (یک زبان من‌درآوردی که در آن کلماتی نامفهوم اما با پشتوانه‌ی حس و حالِ همگون با محتوای کلمه و جمله بیان می‌شود) سخن می‌گویند، سخنانی که توسط یک مترجم همزمان، ترجمه می‌شود و در کنار آن از یک عنصر بسیار مهم دیگر در نمایش که به‌صورت نوشتار، توضیحاتی در مورد صحنه می‌دهد و عملکردی مشابه‌ زیرنویس در فیلم‌ها دارد، رونمایی می‌شود، نوشتاری که دقیقاً در مرکز صحنه و در حدفاصل میان طبقات نقش می‌بندد، بعدها با ورود سومین شخصیت که دختری جوان (ماریا) است و سخنانش بر خلاف دو برادر، ترجمه‌ی همزمان نشده بلکه ترجمه‌ی آن تنها بر این صفحه و به‌صورت مکتوب با استفاده از کلمات نقش می‌بندد، این صفحه نقشی کامل‌تر می‌یابد و حتی در ادامه بیش از این کامل و تبدیل به یکی از اصلی‌ترین شخصیت‌های نمایش می‌شود.

اولین شوک جدی نمایش زمانی است که بازیگری باید از طبقه‌ی اول به دوم برود، که با تقلیدی از مونتاژ سینمایی، (و با استفاده از دو بازیگر مشابه) بازیگر در طبقه‌ی اول محو و همزمان در طبقه‌ی دوم ظاهر می‌شود، با این کار در تئاتر که یک هنر زنده است و امکانی برای چنین نوعی از مونتاژ و حذف زمان غیرموثر در آن وجود ندارد، نوآورانه چیزی شبیه یک مونتاژ سینمایی اتفاق می‌افتد.

مساوات در کارهای پیشین خود هم به تاثیرپذیری از سینما و تکنیک‌های سینمایی، مضامین فیلم‌ها و نقاشی‌ها و تئاترها و موسیقی‌ها و اصولاً هر چه تجربه کرده است، تمایل نشان داده و با تیزهوشی و ذکاوت این برداشت‌ها را در کنار هم قرار داده است اما تا به حال چنین نتیجه‌ی موفقی از این تاثیرات حاصل نشده است.

خود او در جایی شرح می‌دهد که طراحی صحنه به‌عنوان مقدمه‌ی خلق نمایش "این یک پیپ نیست" در واقع تنها تلاشی برای بازنمایی صفحه‌ی مانیتور در هنگام مونتاژ یک فیلم است که برای انتخاب بهتر و در کنار هم قرار دادن مناسب‌تر راش‌ها، همزمان چندین برداشت را نمایش می‌دهد.

این بازآفرینی، موقعیتی جادویی، چون ایجاد امکان مونتاژ در تئاتر را فراهم آورده است، اما کشف و پذیرش نام یک نقاشی معروف "رنه مگریت" که به‌عنوان نام نمایش هم از آن استفاده می‌شود (این یک پیپ نیست) و البته چندین مقاله‌ی مهم هم در مورد آن نوشته شده، چون یک حلقه‌ی ارتباط ماورایی همه‌ی چیزهای به‌نظر ساده و گاه به‌شدت اتفاقی را در موقعیتی فوق‌العاده پیچیده و منحصربه‌فرد قرار می‌دهد.

استفاده از گروملو و ترجمه‌ی همزمان و به‌خصوص نقش نوشتارها بر معناباختگی، جعلی بودن و چندگانگی معانی، دلالتی مضاعف دارد. موضوعی که آن‌چه به‌عنوان مونتاژ سینمایی از آن یاد شد هم بر آن تاکید می‌گذارد، یعنی حتی پیش از آن‌که به مراحل پیشرفته‌تر اجرا برسیم در همین مرحله هم حذف بازیگر در طبقه‌ی اول و ظهور همزمانش در طبقه‌ی دوم و رفت و آمدهای مکررشان بر این مفهوم محوری همگون و هماهنگ می‌شود: "این یک بازیگر مشترک (همان بازیگر) نیست"

در "این یک پیپ نیست" از سوی دیگر بازیگر به‌عنوان محوری‌ترین عنصر هر نمایش که عموماً نمایشی را بی‌حضور او متصور نمی‌دانند، حذف می‌شود. استفاده از حائل شیشه‌ای (پلاستیکی)، فاصله‌ی بازیگران از تماشاگران و موقعیت بازیگرها (فضاهایی بسیار تنگ و کوچک)، امکان بازیگری فیزیکی را از بازیگران گرفته است، استفاده از زبان گروملو و ترجمه‌ی همزمان (که مانع از استفاده از امکانات بیانی توسط بازیگر هم شده)، استفاده از نوشتار همزمان، گستردگی و همزمانی رویدادها در بخش‌های مختلف صحنه و ... هم با ایجاد نقاط تمرکزی متفاوت و چندگانه مانع از تمرکز متعارف بر بازی‌هاست. بازیگر تنها به پوشش (لباس) و گریم محدود می‌شود و در موقعیتی قرار می‌گیرد که امکانی برای استفاده از مهارت‌های متداولش نمی‌یابد، بدین ترتیب مساوات با ناکارآمد کردن نقش بازیگران به‌عنوان محوری‌ترین موضوع متعارف حاضر بر صحنه، باز با استفاده از نوعی معناباختگی، موقعیتی برای تمرکز بر دیگر عناصر صحنه از جمله اتمسفر و ایده فراهم می‌‌سازد: "این یک تئاتر (متعارف) نیست"

با پیشرفت نمایش شوک دوم به تماشاگر وارد می‌شود، آن‌جا که از طریق شرح اعمالی که هیچ‌یک از دو برادرِ در حال گفت‌وگو با یک‌دیگر، انجام نداده‌اند، در می‌یابیم بازیگر دوم که انگار تا کنون تنها به عنوان یک عنصر تکنیکی مطرح بوده، حضور، تجسد و تشخص می‌یابد و بر تصور ما از این‌که دو بازیگرِ ایفاگرِ هر نقش، تنها ایفاگرِ یک نقش هستند، خطِ بطلان می‌کشد. هر شخصیت تجسدی دوگانه پیدا می‌کند، جسمیتی که شخصیتی متفاوت هم دارد و تنها در بدن نیست که با دیگری فرق می‌کند. کدامیک از آنان حقیقی است؟ اگر اصولاً حقیقتی وجود داشته باشد، یا بتوان از درک درست حقیقت، یا درک درست‌تر آن نسبت به دیگر دریافت‌ها، اطمینان یافت.

در طول نمایش یکی از برادران چند باری با مادر گفت‌وگوی تلفنی دارد. با آگاهی از این‌که مادر مدت‌هاست مرده و او با مادری که در ذهنیتش زنده است و مرگش را نپذیرفته، مکالمه و ارتباط دارد، شوک سوم وارد و همه چیز بغرنج‌تر و پیچیده‌تر می‌شود.

وقتی در می‌یابیم که ماریا، دختری که شاهد حضور او بر صحنه هستیم و با برادر دیگر ارتباط دارد، هم مدت‌ها پیش مرده و تنها در ذهن او که نخواسته این واقعیت را بپذیرد، زنده است، شوک بعدی وارد می‌شود، و موضوع چنان بغرنج و پیچیده و چندلایه و با امکان برداشت‌های کاملاً متفاوت پیش می‌رود که منتظر گسترش بیش‌تری نیستیم، به‌خصوص آن‌که همین دختر که نمی‌توانیم از بودن یا نبودنش اطمینان حاصل کنیم با فرد دیگری که برادران هم چون ما، نه صدایش را می‌شنوند و نه حضور فیزیکی‌اش را می‌بینند، در ارتباط است، موضوعی که پیچیدگی را به‌نهایت ممکن می‌رساند، در حالی‌که برخلاف توقع ما، موضوع هم‌چنان گسترش می‌یابد.

در این‌جا و تقریباً در میانه‌ی نمایش، مساوات دچار چند خطای استراتژیک می‌شود، خطاهایی که می‌تواند ما را به‌شدت نسبت به درک و دریافت او از موقعیت، مشکوک و حتی نا امید کند.

علاوه بر آن‌که نمایش در میانه‌ی آن کمی کشدار شده و با ریتم مناسبی پیش نمی‌رود، مشکلی که شاید به‌دلیل دلواپسی‌های کارگردان در نسبت با رضایت تماشاگر و تمایل شخصی او به داستان و دراماتیزه کردن اثر، تا نزدیکی‌های پایان ادامه دارد، خطای بزرگ و استراتژیک مساوات، مواجهه‌ی دو بازیگرِ ایفاگرِ یک نقش در یکی از صحنه‌هاست، در موقعیتی کاملاً ناهمگون و بی‌ارتباط با آن‌چه تا کنون ساختار و جهان اثر را تشکیل داده (و پس از آن هم ادامه می‌یابد)، دو شخصیتِ مستقل اما ایفاگرِ نقشِ یکی از برادرها با هم روبه‌رو می‌شوند و در موقعیتی بسیار نادرست و غیرمنطبق با ساختار، یکی از آنان انگار در نقش وجدان یا به هر شکل در تقابل با دیگری، نمود پیدا می‌کند و وجوه نامتناهی شخصیت، تنها به یک شخصیت مستعمل و کلیشه‌ای نزول می‌کند، اشتباه بزرگی که همان‌گونه که اشاره رفت به‌نظر از عدم آگاهی و تسلط کارگردان بر مواد و مصالحی که فراهم آورده، ناشی می‌شود، هر چند خوش‌بختانه به‌سرعت از این‌ خطا عبور می‌کنیم و خوش‌بختانه مجدداً به آن بازگشتی نداریم.

در ادامه ما با عدم‌قطعیت، جعل و معناباختگی، تعابیر چندین‌گانه و آشفتگی بیش‌تری روبه‌رو می‌شویم. هر چند برادران جسمیت دارند و حتی جسمیتی مضاعف می‌یابند و هر یک این تجسدها می‌توانند دو تجسدِ دیگری را ببینند و تماشاگر هم همه‌ی آن‌ها را، اما از طریق ترجمه‌ی همزمان و تجسدِ مضاعف، فاصله‌ای میان واقعیت و حقیقت حضورشان ایجاد شده است که تشخیص اصل از جعل را ناممکن می‌سازد.

در مورد دختر (ماریا) اما ما با تجسدِ دوگانه روبه‌رو نیستیم، در مقطعی یکی از برادرها از مرگ او سخن می‌گوید و حتی او را ندیده و صدایش را نمی‌شنود، اما ما او را می‌بینیم، صدای نامفهومش را می‌شنویم و ترجمه‌ی حرف‌هایش را بر صحنه می‌خوانیم (بگذریم از این‌که به‌نظر به‌واسطه‌ی سهل‌انگاری کارگردان رابطه‌ی برادرِ دوم با ماریا بر مبنای قواعدِ خود جهان اثر، مخدوش است و تکلیف حضور یا عدم‌حضورش در ذهن و نگاه او مشخص نیست). اما از این پس مراتب پیچیده‌تری از حضور، اصل و جعل و واقعیت و حقیقت با پرسش‌هایی فراوان و تازه، شکل می‌گیرد.

یک پلیس وارد می‌شود، ما او را نمی‌بینیم و تنها از طریق نوشتار از چگونگی حضورش آگاه می‌شویم، البته صدایش را هم می‌شنویم و مفهوم جملاتی را که ادا می‌کند از طریق ترجمه‌ی همزمان در می‌یابیم. اما برادرها و دختر او را می‌بینند و صدایش را می‌شنوند. این‌جا برای درک و نمایش حضور، تجسد و تصویر، حذف و تنها به صدا بسنده شده است و البته ارتباط و باور دیگران در نسبتِ با پلیس.

ورودِ آخرین شخصیت اما همه چیز را از این هم آشفته‌تر می‌کند: مادر.

مادر حتی بیش از پلیس یک شخصیت استثنایی و منحصربه‌فرد در تئاتر است. نه برای ما تجسد دارد و دیده می‌شود و نه برخلاف پلیس صدا یا حتی ترجمه‌ی حرف‌هایش را می‌شنویم. از حضور او تنها از طریق توضیحات مکتوبی که در میانه‌ی صحنه نوشته می‌شود، آگاه می‌شویم. و هر چند حضور پلیس هم اندکی به تابلوی نوشتاری روی صحنه وابسته است، حضور مادر اما بی‌آن تابلو قابل‌تصور نیست و در ارتباطی تنگاتنگ با آن معنی می‌یابد. حضوری بسیار پیچیده و غامض:

برادرها چون ما، مادر را نمی‌بینند و صدایش را نمی‌شنوند و حتی یک مرحله عقب‌تر از ما که از طریق نوشتار اطلاعاتی از موقعیت او داریم، چنین امکانی را هم ندارند.

دختر و مادر همدیگر را می‌بیند و صدای یکدیگر را می‌شنوند.

پلیس دختر را نمی‌بیند و صدایش را نمی‌شنود.

در حالی‌که ما و برادرها دختر را می‌بینیم و صدایش را می‌شنویم.

دختر می‌تواند پلیس را ببیند و صدایش را بشنود.

پلیس و مادر همدیگر را می‌بینند و صدای همدیگر را می‌شنوند، حتی در لحظاتی هم‌چون فیلم "دیگران" این شبهه به‌وجود می‌آید که تنها کسانی که حضوری واقعی دارند همین دو نفر نادیدنی هستند (کسانی که نشانه‌ها برای احتمال حقیقی بودن‌شان کم‌تر از دیگر شخصیت‌هاست) و دیگرانی که می‌بینیم، حضورشان جعلی و ساختگی و غیرحقیقی است و به‌خصوص وقتی دختر هم امکانِ دیدنِ آن‌ها را دارد، تمامِ نظامِ شناختی ما بر هم می‌ریزد و به‌نظر می‌رسد دقیقاً بر خلاف تصور ما هر چه با تکیه بر نشانه‌های موجود، امکان بیش‌تری برای واقعی پنداشتن داشته، جعلی‌تر بوده است.

در واقع دختر و صفحه‌ی مانیتوری که متن رویش منعکس است و به‌مرور خود تبدیل به یک شخصیت قدرتمند نمایش می‌شود تنها کسانی هستند که می‌توانند تمام دیگر شخصیت‌ها را ببینند و صدایشان را بشنوند.

در حالی‌که ما از دیدن پلیس و دیدن و شنیدن صدای مادر ناتوان هستیم.

پلیس از دیدن و شنیدن صدای دختر.

و برادرها از دیدن و شنیدن صدای مادر.

در این عدم‌قطعیت، مراتب متفاوت و نزولِ نشانه‌های وجود، درهم‌آمیختگی رویا و واقعیت، امکان برداشت‌های متفاوت و متناقض، عدم تطبیق اصل و جعل و حقیقت و واقعیت و پیچیدگی غیرقابل تصور با ده‌ها پرسش و احتمالی که به‌وجود می‌آورد، پرسش‌هایی که خود پرسش‌هایی تازه می‌سازند و نمی‌توان به قطعیت به آن‌ها پاسخ داد است که "این یک پیپ نیست" فراتر از تصور و برداشت‌های خالق آن، شکل می‌گیرد.

در تئاتر امروز ما و به‌خصوص در مجموعه تلاش‌های دو گروه از کارگردانان تئاتر مدرن، حرکتی به‌سوی کلاژگونگی و روایت قصه‌ها و موقعیت‌های موازی، بی‌آن‌که در جایی به‌هم برسند و به‌عبارتی گریز از قصه‌گویی و به‌خصوص پایان و نتیجه‌گیری، مدت‌هاست آغاز و تلاش‌های فراوانی انجام شده است، تلاش‌هایی که به‌نظر می‌رسد خالقانش با پذیرفتن و قبول عدم‌دریافتی مشخص از اثر توسط خودشان، امیدوار بوده‌اند مخاطبان بتوانند دریافت‌هایی مشخص‌تر و قابل‌قبول از اثر داشته باشند، تلاش‌هایی که هر چند با پیشرفت‌هایی روبه‌رو بوده اما در قریب به اتفاق موارد با شکست مواجه شده است.

این‌جا اما به‌نظر می‌رسد هوش و ذکاوت مساوت با کمی چاشنی شانس و البته جمله‌ی طلایی "این یک پیپ نیست" به‌عنوان یک پیونددهنده و نخ‌ تسبیح محکم که علی‌رغم برخی خطاهای فاحش، پوشاننده هم بوده و مانع از جدا افتادگی اجزا شده است، چنین هدفی را محقق و میسر کرده است.

به‌نظر می‌رسد نمایش نه بر مبنای یک طراحی دقیق و از پیش تعیین‌شده که به اقتضای موقعیت‌ها و ضروریات صحنه، البته و مسلماً در ترکیب با خلاقیت و جسارت و ذکاوت کارگردان شکل گرفته است.

مثلاً نوشتار که نه تنها به‌عنوان یک شخصیت، که به‌عنوان مهم‌ترین شخصیت نمایش رشد کرده و منجر به تعابیر و دریافت‌های فراوان و به‌شدت پیچیده شده است احتمالاً در ابتدا چنین جایگاهی نداشته و همان‌گونه که ذکر شد صرفاً در نسبت با ضرورتی که برای برخورداری از آن برای شکل‌گیری شخصیت‌های پلیس و مادر که حضور فیزیکی بر صحنه ندارند، وجود داشته، گسترش یافته و رشد کرده است. شخصیتی قوی اما نه مصون از معناباختگی، جعل، تردید و عدم‌قطعیت. در جایی‌که ما بر مبنای یک سابقه و روال متعارف ذهنی، نوشتار را معادل دانای کل می‌گیریم، اطلاعات و داده‌های نوشتار عملاً نقض می‌شود و برخلاف اطلاعات آن، در جایی مثلاً یکی از برادران دیگری را نمی‌کشد، بدین ترتیب چون دیگر شخصیت‌ها، خود نوشتار هم اعتبار خود را از دست می‌دهد و چون دیگر اجزا نه الزاماً همیشه درست، که می‌تواند درست یا نادرست باشد و قطعیت اتکا به آن مخدوش می‌شود.

در میان انواع هنرها بی‌تعیین مرزهایی مشخص و با لحاظ تمام درهم‌آمیختگی‌ها و استثنائات ممکن، موسیقی درمیختدرموسیقی و شعر بیش از دیگر اشکال بر تخیل مخاطب استوار است و می‌تواند اوج فانتزی هر یک از بی‌نهایت مخاطبان‌ را با خود همراه کند، ادبیات، تئاتر، هنرهای تجسمی، سینما و تلویزیون در نسبت با ناگزیری معادل‌سازی برای کلمه، در موهبت برخورداری از نهایت فانتزی مخاطب، می‌توانند در مراتب بعدی قرار بگیرند. در "این یک پیپ نیست" ما به‌مدد حضور تابلوی نوشتارها، که در شکلی نوین مورداستفاده قرار می‌گیرد، تنها یک تئاتر را ندیده‌ایم که آن را دیده و خوانده‌ایم، کیفیتی که همراهی تخیل تماشاگر با اثر را ارتقا می‌بخشد و یک امکان تازه با قابلیت گسترشی قابل‌توجه را به تئاتر معرفی می‌کند.

اگر برای لحن گروملو برخلاف موقعیت (و اسامی شخصیت‌های) نمایش که احتمالاً باید در آمریکا یا اروپای غربی باشد، نه نزدیکی به زبان انگلیسی که نزدیکی به زبان روسی یا اروپای شرقی انتخاب شده، به‌خاطر تلاشی بوده که در پنهان کردن ساختگی بودن لحن موردتوجه بوده، به‌شکلی که برخی از مخاطبان حتی تصور می‌کردند که این نه زبانی ساختگی، که یک زبان رایج است و خود این انتخاب که به دلایلی دیگر انجام شده به‌نحوی در خدمت ایده‌ی مرکزی نمایش قرار گرفته است. یعنی هم‌چنان‌که دکور، نور، گریم و لباس در تلاش برای واقع‌نمایاندن یک جعل و دروغ است، از طریق انتخاب زبانی غیرانگلیسی (که مخاطب به‌سرعت می‌توانست به ساختگی بودنش پی ببرد و لذت و تعلیق حاصل از کشف جعل را از دست بدهد)، تلاش شده تا جای ممکن زبان شخصیت‌ها حقیقی به‌نظر برسد، حقیقتی که چون دیگر حقایق ظاهری نمایش، به‌سرعت رنگ می‌بازد و ساختگی بودنش لو می‌رود.

تکرار کلمه‌ای چون "میافو" که به‌ضرورت و به‌عنوان علامتی برای حرکت بازیگر دوم به کار گرفته شده، به این تصور که زبان ساختگی نبوده، از حقیقتی برخوردار است، بیش‌تر دامن می‌زند. اما تمام این ناگزیری‌ها در نسبت با آن نخ تسبیح و پیونددهنده‌ی مستحکم به‌شکلی معجزه‌آسا در خدمت معنا قرار می‌گیرد.

هم‌چون موضوع انحرافی برخورد دو تجسد یک شخصیت در بخشی از نمایش، گاهی کارگردان چنان درگیر قصه و دراماتیزه کردن آن شده که با پرداخت صحنه و موقعیت، از موضوع منحرف و به‌سمت اسپشیال افکت‌های سینمایی و نمایش‌های پلیسی یا ترسناک میل نموده است یا به سمت بازنمایی صحنه‌های سینمایی خشونت‌بار فیلم‌های شرق دور یا آثار کارگردانانی چون تارانتینو و ... رفته است، که همه ناشی از گرته‌برداری‌های فراوان و بی‌ارتباط است (البته در جاهای کوچکی مثل شوخی با محدودیت‌های حاکم بر تئاتر در ایران، به‌واسطه‌ی امکان تفکیک آن از اصل، برخی انحرافات کوچک در موضوع، قابل‌قبول‌تر به‌نظر می‌رسد) اما باز و علی‌رغم تمام این خطاهای ناشی از عدم تمرکز و مطالعه‌ی کافی بر موضوع، خوش‌بختانه یک شانس بزرگ به کمک آمده و انتخاب عنوان و جاذبه و چسبندگی‌ای که ایجاد کرده است چنان قوی بوده که مانع از ضایع شدن اثر گشته و آن‌را مجدداً بر روی ریل مناسب برگردانده است.

برخی دیگر از تاثیراتی که مساوات پذیرفته است از جمله تاثیر از قطعه‌ موسیقی "4:33 سکوت، جان کیج"، علاوه بر آن‌که انتخاب‌هایی درست‌تر، نزدیک‌تر به موضوع و به‌جاتر بوده‌اند، نشانه‌هایِ جسارت و جست‌وجوهای نوآورانه‌ی مساوات هستند. مثلاً تاکید بر زمان حقیقی، آینه‌ای در برابر تماشاگر قرار می‎دهد و یادآور و موکد حضور حقیقی و غیرمنفعل و انتخاب اگزیستانسیالیستی اوست با هدف پرهیز از پنهان شدن و عدم‌پذیرش مسئولیت انتخاب‌هایش و ...

در وانفسای خرابی حال تئاتر و کیفیت نازل، نامناسب یا در بهترین حالت متعارف بسیاری از نمایش‌های روی صحنه، دیدن نمایش‌هایی چون "این یک پیپ نیست" که بارقه‌ای از امید به آینده‌ی تئاتر و سر برآوردن ققنوسی از میان خاکستر را در انسان زنده می‌کند، وجدآور و هیجان‌انگیز است.

مساوات کارگردان جوانی است که مستمراً در حال پیشرفت و بهتر شدن است و اگر بتواند خود را از ارتباط‌های قالب نسلهای تازه که نه به‌شکلی عمیق و ناب که در نسبتی سطحی و اتفاقی و از طریق منابعی نه‌چندان معتبر و قابل‌اعتماد چون فضاهای مجازی و ... و نه کتاب و مطالعات معتبر شکل می‌گیرد، دور کند و با حفظ امکاناتی که این فضاها در اختیار قرار می‌دهند، بیش‌تر بر موضوع متمرکز شده، غور نماید، جایگاهی بلندتر هم خواهد یافت.

"این یک پیپ نیست" در نسبت با بسیاری از نمایش‌های روی صحنه یک تئاتر کامل و یکی از اتفاقات بسیار قابل‌توجه در تئاتر ایران است که حقیقتاً از دست دادن فرصت تماشایش حسرت‌برانگیز خواهد بود، موفقیتی که انتظارات از مساوات را به‌شدت بالا می‌برد و اجرای کار آینده را برای این کارگردان جوان تئاتر، دشوار می‌سازد. نمایشی که تا مدت‌ها مخاطب را درگیر و همراه خواهد کرد.

فرصت تماشای این نمایش را از دست ندهید.

 

 


 
   
منبع : بازار تئاتر
تاریخ : Nov 1 2017 12:00AM
ارسال شده توسط : علی صادقی خواه
 
کلمات کلیدی :
نظر کاربران    
ایمیل :
متن پیام :  
 
  تمامی حقوق این سایت متعلق به بازار تئاتر می باشد  
  ایده وطرح از Ali Sadeghikhah
اجرا و پشتیبانی توسط MRT  & DIAMOND